چشمات رو ببند من مثل یک خانه جلوتر از تو ایستاده ام
شغال ها وقتی به زوزه ها بر می خورند مگر می شود جلوی زبان گنجشک را گرفت ؟
نه ! حق با شماست
من که هر روز از ساعت 12 و راس روباه مکار و گربه نره به خواستگاری آمدم
گربه را نمی خواستی قبول
می شد که یک شب شام سیر بشوی برای روباه لاغر جنگلی که حواسم پرت ئبود و موهای تنم را زدم
نه ! حق باشماست
پس بگذار قصه ای برایت تعریف کنم که هرکس شنید گفت قبلا کس دیگری و طور دیگری و به زبان آذری
پشت سرم حرف می زند
به اما رضا به جان جوادم
به خیابان های خلوت که بر می خورم
گرسنگی ام که هیچ ، اصلا متوجه پیچ این ساندویچ لعنتی هم نمی شوم
تا رسد به سوسیس دیشبی که حتی به زبان آلمانی هم اعتراض نمی کرد
پیاده روهاست که این ساعت دور مچم به احترام شما منتظر زنگ اول نه دوم ...
نه ! حق با شماست
نگارش احسان مهدیان در دوشنبه 2 شهریور1388 ساعت 2:38 بعد از ظهر | لینک ثابت |

