« از جوانی خودم عاشق ترم امشب »!!
د ف
د د ف،
د د ف د ف د ف...
در روشنای سپید و چادر نماز و روزنه ای که تا آسمان امتداد ندارم!
د ف
د د ف
د د ف د ف د ف
سر پنجه های من از نای صبح لبریز است صبح لبریز است!
تا از صدای چک چک باران گلی نرویاند
اشکم به سراغ لبی تر نمی شود
از لای درز انفجار؛ بادهای تاریک و انجماد
دریای آن طرف آب را سیراب گندم کرده است!
و نان خشک، وصله ی ناجور از
بی نمکی ها ها های نمکی ...!
نان، شرافت استخوان گرفت
بر گونه های چاق در التهاب شهر
تا اندام صبح به التماس مه ای سپید نشست
«مسیح » برگردن من تاب می خورد
با اشتیاق نور بر سطح شیشه ها
باران پشت در است آقا!
از هرم چشم های دخترم سرمه می کشد
مست از شراب 5 ساله ام آقا!
مست از هرآنچه بود و هست
با مانیفست کوچ کوفه در هیاهوی فراعن
مالک این راه های بسته در چشم
و هرچه لمس، در التماس خالی شراب نمی گنجد
یکجا به خودم وعده داده ام!
از مرگ خواسته ام امشب قربانم نشود
از درد خواسته ام امشب تسکینم ندهد
باور كن از جوانی خودم عاشق ترم امشب!!
مست از هر آنچه بوده و د ف
د د ف
د د ف
د د ف د ف د ف ...
سر پنجه های من از نای دور دستی ندارد!
بر سفره های زیر زمینی و لایه های خاک
بر چانه های پست که فقط حرف می خورد
به د ف!
د د ف
د د ف دف دف
از انحنای آسمان و در انتهای افق ...
«...الیس صبح به قریب؟

شرحی پیرامون روزنوشت ها را اینجا بخوانید : ( کاری از عباس عادل زاده)

