تبليغاتX
بچه های جنگ
 

« نامه ای برای یک شهر »

ما همیشه می گوییم یادش به خیر آن دوست که حالا مرده است

می گویم دوستت دارم و برای زندگی کردن باید مرد

مردن راه خودش را می رود و مثل نفس در کوچه های شهر جاریست

مسیرشان به هم بخورد شاید هردو  یک روز و یک جا روی کولم سوار شدند

آیا تو می دانی اولین مسافری که سلام داد چند سال داشت؟

(مثل اینکه کف پوشی برای آسمان ندوختند

 وگرنه به این وقت سال نمی آید اینطور باران ببارد )

سنندج روی سقف بازارش می گردد و شلوار هایی که دارند کردی می رقصند

سقز برف ها را پارو می کرد  مثل ماه شده بود انگار جادو می کرد

این روزها  نمی دانیم چه وقت گریه کنیم چه وقت به گلدان ها آب بدهیم

و قت گل دادن بهار را که روز تولد لاله است باید برای مادرم شعر ی بنویسم

باید  از طرف بچه های سنگر به چشم هایش سلام کنم

فرمانده آستین هایش را به بالا پیچ می زند

بی سیم از چگونگی چهل تیکه شدنم  خبر می دهد

وقت تشیع جنازه  ، مادرزاد گریه هایمان بلند است

امروز وقت آبیاری زمین هایی است که مین هایش را روفته ایم

یک تانک سیاه را به علامت مترسک با پیراهن نیم سوخته در آن گوشه نگه می داریم

آفتابگردان هایی را که می کاریم شاید به رنگ قرمز در بیایند

هنوز رد خون ها بر خاک جنوب دیده می شوند  و موجی ها توی شهر انگشت نما هستند

اینجا تهران است و چَه چَه قناری مثل رگبار دویوشکا بلند

 پشت ویترین های بالای شهر مانکن ها  خندیدند

کسی دست می آورد تا ویلچیرم را از جوی خیابان عبور دهند

مثل گردان هایی که به هم دست می دهند ( اینها بچه محل ِ ما نیستند )

اما حالا دیگر می دانم هیچ مزرعه ای را تانک ها شخم نمی زنند

مدرسه ها بر سر کتاب های درسی نمی ریزند

پرچم ایران سه رنگ دارد و هنوز در باد می رقصد

پدرم پای مصنوعی اش را در می آورد

و من عادت کردم وقت خوابیدن به آن نگاه کنم

بچه های جنگ - احسان مهدیان

 

نگارش احسان مهدیان در دوشنبه 2 آذر1388 ساعت 11:45 قبل از ظهر | لینک ثابت |